تبليغاتX
خر کده !

خر کده !

اینجا خر تو خره

در دستانم قرار دارند. کوچک،ساکت،بی درد و سر. وقتی بهشان نگاه نگاه می کنم خنده ام می گیرد. از این خنده ام می گیرد که چقدر می توانند دردسر ساز باشند. چقدر می توانند برایت اهمیت داشته باشند. چقدر می توانند به گذشته ات وصل باشند. زشت هستند. رنگ و روی خاصی ندارند. ولی چه کارها که نمی توانند بکنند.دستانت درد می گیرد. چون تیز هستند. ولی باز در دستانت نگشان می داری چون بهشان اهمیت می دهی. دستت را مشت می کنی تا بفهمی که وجود داری.وقتش است که سرجایشان بگذاری. آی سی های کوچک... 

نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 19:48 توسط خر شناس| |

پسر به بازی برگشته....

نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 16:34 توسط خر شناس| |

yanni توی کنسرت چین می گه:

The best things in life are available to everyone because they are in silence: like truth, imagination, creativity, love, kindness, compassion. So you see greatness has nothing to with success or money or possessions.

نوشته شده در جمعه بیست و سوم دی 1390ساعت 20:36 توسط خر شناس| |

ترس و حقارت ترکیب خوبی نیستند. ناراحت کننده هستند. پیر کننده هستند. مخصوصا اگه با تمام وجودت احساسشون کنی. دیوانه کننده هستند. حالا اگر آرزوهات این وسط قاطی بشه چی میشه به نظرت؟ ترکیب تمیزی نیست. ترس،حقارت و آرزو هات. آرزوهات این وسط له میشن. مخصوصا اگه آرزوهات برات خیلی ارزشمند باشه. حالا با خودت میگی مگه میشه آرزوها واسه شخص مهم نباشه؟ولی من منظورم یه جور دیگه از ارزشه. یک ارزش خاص. یک ارزش والا. یک ارزشی که فکر می کنی تکامل خودتو شامل میشه. چقدر زندگی سخت میشه؟ که بتونی با این احساسات زندگی کنی. بهشون اهمیت بدی. ولی ذهنت یه کار هوشمندانه می کنه. این احساسات رو برات میپوشونه تا بتونی ادامه بدی.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 22:42 توسط خر شناس| |

می دونی. میگن بعد هر سختی یه آسانیه.

به این نتیجه رسیدم که این جمله خیلی چرته. طبیعت دنیا توش آسونی نداره. طبیعت دنیا سختیه.

سر آزمون جامع های سوم راهنمایی بهمون می گفتن که این سختی ها رو بکشین، بعدا تو دبیرستان راحتین. اومدیم دبیرستان بدتر شده. کلا هر وقت گفتن بعد این سختی یه راحتیه. درست نبوده. بعد سختی،همش سختیه.

فقط در یه حالت این حرفو قبول دارم،اونم اینه که اگه تو دنیا سختی بکشی و بعد بمیری،ممکنه که برات آسونی باشه. اونم ممکنه. چون ممکنه که تمام عقایدت غلط باشه.

خدا به ما رحم کنه.

نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 19:16 توسط خر شناس| |

تنها نشسته ام. شکسته. خسته. چشمانم را سطحی از آب غم فرا می گیرد. دیدگانم تیره و تار می شود. حس خوبی است. تاری و خیسی چشمانم حس خوبی است.اما...

غریزه ی طبیعی،مجبورم می کند تا پلک بزنم.همه چیز خراب شد. دوباره همه چیز شفاف است. آب چشمانم به پایین می ریزند. تلف می شوند. حیران به زمین نگاه می کنم. ولی هیچی نمی بینم با اینکه چشمانم شفاف است. دارم به هیچی می نگرم. خسته شده ام. همه چیز در ذهنم گنگ است. پس فقط کافی بود که دیدگانم گنگ شوند تا یکدست شوم. ولی غریزه ی من نمی گزارد. می خواهم یکدست شوم. تا راحت و آسوده شوم. ولی نمی شود. دیگر حتی نمی توان یکدست گنگ بود. اصل زندگی همین است. این است که خورد شوی. هیچ شوی. آخرش هم معلوم نیست که به آرامش خود می رسی یا نه.  در دلم بلوایی به پاست. قربان حسین شوم به بهترین درجات رسید. ولی ما... در این دنیا هیچ نیستیم. نمی دانیم برای چه آمده ایم. از خدا یک خواهش دارم. آنم این است که مرا برای خودش مفید واقع کند.

نوشته شده در جمعه دوم دی 1390ساعت 18:3 توسط خر شناس| |

دوستی پدیده ی پیچیده ایه. زیادی پیچیده ست. هیچ وقت نمی تونی ازش سر در بیاری. نمی دونی چه وقت با کی دوست هستی و با کی دوست نیستی. نمی دونی کی از دستت ناراحته. یه چند وقتیه که با مشکلات روابط متقابل روبرو می شدم  که به دلیل مشغله های زندگی اون ته ذهنم مونده بود. ولی الآن که فکر میکنم،میبینم که زیادی پیچیده ست. اصلا هر چیزی که به انسان مربوط باشه پیچیده ست. نمی دونم ولی این انسان تو هر چیزی داخل بشه، پیچیده می کنه موضوع رو. و می دونی چیه؟ احساس می کنم الآن آدما پیچیده تر شدند. با هم راحت نیستند. به هم دروغ میکن. و فکر میکنم که شاید این بدلیل ضعف آدم ها (از جمله من) در ارتباط برقرار کردن باشه. و یه چیزی معلومه: زیاد با هم صادق نیستیم.

از این حقایق تلخ به شدنت بدم می یاد. ناراحت می شم.

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 21:17 توسط خر شناس| |

سرم سیاه است و چشمم خشکیده. می خوانم و در کمال تعجب، ایرادات دنیایی وارد می کنم. از خودم بدم می آید. ولی چه کنم؟ اگر ایراد نگیرم که قبل مثلا استکبار، خود خانواده ام ایمانم را میریزد. در تاریکی اطراف  و گندآب خودم غوطه ورم. دور و برم حرف های مسخره،رفتار های بیهوده. همه فکر میکنند که خودشان درست اند. به هم دیگر حرف هایی میرنند. چگونه به خود همچین حقی را میدهند؟ کسی نیست بگوید فقط حرف منطقی باید بزنی. عقایدت فقط برای خودت بارزش هستند. از دیگران فقط می توانی انتظار احترام داشته باشی. نه ارزش.

حالا اینجایم. سردرگم. آشفته و پریشان. در پی راه درست. در پی یقین. میان این همه غبار سیاه. می گردم. می گردم...

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 20:38 توسط خر شناس| |

یادمه پارسال در مورد محرم مطالبی نوشتم که بعضی ها خوششان نیامد. ولی خوب برای من مهم نبود. چون خودم قبولشون داشتم. الآن هم به همون ها پایبند هستم و دوباره تکرارشون می کنم. فقط یه فرق هایی کردن که خوب به نظر من طبیعیه. چون به هر حال آدم بزرگ می شه و حرف هاش کمی تغییر میکنه. برای من هم کمی تغییر کرده.

می دونی من خیلی بدم می یاد که در این موارد حرف های عقلی بزنم. چون عقل در این عشق به خدا کم می یاره. محو می شه. ولی اگر کسی خدا و پیامبر رو قبول داشته باشه، قظعا باید امام هارو هم قبول داشته باشه. یک سیر منطقیه.

اتفاق کربلا گریه نداره. برای اونایی که در حادثه ی کربلا وجود داشتن اصلا گریه نداره. کی بدش می یاد که کنار امام حسین شهید بشه؟ کسی که پاره ی تن جواهر دنیا بود. خود اتفاق ناراحت کننده هست. و ما هر سال این واقعه رو به یاد میاریم و گریه می کنیم. و نکته اینجاست که برای خودمون گریه می کنیم. گریه می کنیم که آمرزیده بشیم. و قطعا این واقعه باید اتفاق می افتاد. اگر درست نبود امام در اون صحرا نمی جنگید. در صورتی که خودش هم از خیلی وقت پیش می دانست چه خواهد شد. عجیبه. خیلی عجیب. محرم واقعه ای هست که به خاطرش فرشته ای روی زمین نموند که به پیامبر تسلیت نگه. موجودی روی زمین نموند که زاری نکنه. و ما اینجاییم. داریم چی کار میکنیم؟ داریم عقلی در مورد خدا بحث میکنیم. چیزی که باید برای ما بدیهی ترین و مرموز ترین مسئله باشه. ولی ما دلایل منطقی می یاریم که دهن شیطان و کسانی که می خوان ما رو خراب کنن بسته بشه. نمی دونی چه حالی دارم. سرگردانم. شدید!!! فکر میکنم می شه که آدم در این مواقع از ترس فرار نکنه؟ و گاهی فقط از خدا می خوام که پیش امام زمان جان بدم. چون می خوام این فلاکت از سرم برداشته بشه. خدایا. آدم هنگ می کنه. من که هنگ گردم.     

نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 22:35 توسط خر شناس| |

دبیرستان جای مفیدیه. با اینکه خیلی مزخرفه ولی جای مفیدیه. می تونی یه خورده اونجا گشت و گذار کنی و خیلی چیز ها یاد بگیری. جدیدا گاهی اوقات یه پتانسیل عظیم رو در خودم احساس می کنم که خوشم می یاد ازش. ولی خوب موانع جلوی من زیاده. مهم ترین آنها هم تنبلیه. می دونی چیه. من گاهی به بچه ها نگاه می کنم و می بینم چقدر تغییر کردن. و به هیچ وجه نمی تونم بگم که درست است یا غلط. دوباره به پروزه ی جدید ور داشتم. ولی می دونی چیه؟ احساس می کنم طرح های تو ذهنم پخته تر شده. می شه روش کار رد. ولی خوب واسه این پروژه مدت گذاشتم. حداکثرش هم تا تابستون رسما ادامه پیدا می کنه. بعد از اون شاید زیرزمینی ادامش بدم. واسه سال بعد برنامه های دیگه ای دارم.

دارم کم کم بزرگ می شم. یه خوبی هایی داره. یه بدی هایی هم داره. دیگه نسبت به قبل به خودم توجه نمی کنم. که خیلی بده. ولی ذهنم پخته تر شده. اینم قسمتی از زندگیه. هیچ وقت نمی تونی همه چی رو با هم داشته باشی. اگر همه چی رو در یک زمان داشتی احتمالا اتفاق های خوبی برات نمی افتاد. 

نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1390ساعت 20:1 توسط خر شناس| |

Design By : Night Melody