خر کده !
اینجا خر تو خره
امسال کم نوشتم. شرمنده ی اخلاق همتون هستم. ببخشید حالا دارم دارم به اول راهم بر می گردم. می خواهم از اول شروع کنم. می خواهم با این فکر که آخرش چیزی نیست دوباره از اول شروع کنم. ببینم که فرقی دارد یا نه. وقتی انگشتانت را از گوش هایت برمی داری، صداها با چکش بر سرت می زنند. اخم هایت در هم می رود. میخواهی دوباره همان کار را انجام بدهی،دیگر نمی شود. تمام شد. خیلی سخته که دوباره به همان حالت برگردی. زندگی من و تو نمیدونم که چه ربطی به توصیف بالا دارد. ولی میدانم که یه ربطی دارد. خسته شدم از بس هوشیار هستم. ایکاش هوشیار خوبی بودم. من هوشیاری خمار هستم. میدانم که چه به من میدهند. ولی مثل احمق ها آن را قبول می کنم. از خودم خوشم نمیاد. وقتی به این ها فکر می کنم دیگه هیچ دلیلی برای زندگی نمی بینم. تنها دلیلی که میبینم خداست. تو میری خارج آخرش که چی؟ تو ایران می مونی آخرش که چی؟ اصلا چه فرقی داره؟ تو فلان کار رو بکنی آخرش که چی؟ تو توی این خونه باشی آخرش که چی؟ فلان چیز رو داشته باشی آخرش که چی؟ نکته اینجاست که به همه ی این ها عادت می کنی یه روز. مهم آخرشه. از آخرش می ترسم. من از ناشناخته ها نمی ترسم. ولی این یکی خیلی ترس داره. خیلی می ترسم. داشتم کنار دریا راه می رفتم. آفتاب تقریبا غروب کرده بود. تقریبا هوا جا تاریک بود. همه چیز مثل همیشه عادی بود و من هم داشتم به دریا نگاه می کردم. ولی ناگهان چشمم به دور دست افتاد. جایی بود که من دیگر نمی توانستم مرز بین دریا و آسمان را تشخیص دهم. خنده ام گرفت. به این فکر کردم که هر روز من همین جوری است. مرغ های دریایی به آن دور دست پرواز می کردند و من مطمئن بودم که هرگز آن ها را دوباره نخواهم دید. چون آن ها به دور دست سفر کرده اند و حتی اگر روزی برگردند من نمی توانم آن ها را از هم تشخیص دهم. خنده ام گرفت. هر روز من همین جوری است. دیگر هوا کاملا تاریک شده بود. چراغ ها را روشن کرده بودند. سرم را از آن تاریکی برگرداندم و به رقص نورها بر سطح دریا زل زدم. خنده ام گرفت. فکر کردم که آیا نگاه کردن به رقص نور بر دریا هم حرام است؟ همان طور که بر نور زل زده بودم، کودکی را دیدم که بر روی نور ها پرید. چند دقیقه به پسر بچه نگاه کردم. بر روی نور ها می پرید و بازی می کرد. حتی چند باری نزدیک بود بیفتد. گریه ام گرفت. کودکی بر روی نور ها بازی می کرد و من حتی بر روی سنگ های روی رودخانه هم نمی توانم راه بروم. چون می ترسم. کودکی بر روی نورها بازی می کند و من چی؟ بر روی سنگ های سخت نگاهش میکنم. اشکالی ندارد. حقارتم بار دیگر به رخم کشیده شد. مانند سیلی بر صورت. اینبار مرا به زمین انداخت. با خود فکر کردم چه تنهایم. هیچ کس نیست که با او این حرف ها را در میان بگذارم. به پشت سرم نگاه کردم. خانواده ام آنجا داشتند با هم می گفتند و می خندیدند. سرم را برگرداندم. آره. من چقدر تنهایم. با خود گفتم: کدام راه درست است؟ در دل جوابش را می دانم. پس دیگر به تاخیر نمی اندازم. مهم نیست که پشت سرم آتش جهان را بگیرد یا آمریکا همین الآن یک بمب بر سرم بیندازد. یا آسمان به زمین برسد. بر روی نور قرمز روی آب پریدم. ناگهان آن نور تبدیل به سنگ شد. خنده ام گرفت. ناگهان دیدم تمام آن نور ها تبدیل به سنگ شدند و نور های دیگری در آن سیاهی گمراه کننده ای که قبلا نمی توانستم تشخیصش بدهم بوجود آمد. خنده ام گرفت. شاید روزی من هم دوباره توانستم روی نور راه بروم. دیگران را تنها گذاشتم و رفتم. عده ای مرا دیده اند و زود یا دیر بقیه هم خواهند فهمید که این تنها راه درست است. تنها راه رستگاری... یادمه که دو سال پیش آرزوی بهشت برام خیلی پر رنگ بود. خیلی زیاد. هر از چند گاهی آرزو می کردم که بهشت رو ببینم. ولی الآن چی شدم. آدم بزرگ شدم. بی اهمیت به همه چیز. آدما گاهی اوقات کار هایی رو انجام می دن که می دونن براشون ضرر داره. ولی انجام می دن چون کار درست یه خورده سخته. یا شاید کار غلطه حال میده. آدم بزرگ دیگه گاهی حتی به درست و غلط بودن کار هم اهمیت نمی ده. کاری رو میکنه دوست داره انجام بده. منم آدم بزرگ شدم. دیگه بی اهمیت شدم. عیده. سال پیش تو عید یه متن غم نوشتم. سال پیشش هم همینطور. امسال هم همینطور شده. می خوام ببینم که تا کی تو عیدا غم مینویسم. لحظه ی تحویل سال یه جمله ی انگلیسی در ذهنم بالا و پایین می رفت: My Time Is Running Out مدت چهل دقیقه است که راه می روم. به سمت حرم آقا. بالاخره رسیدم. دیگر هیچی معنا ندارد. فقط امام رضا. نگهبانانش مرا می گردند. وارد می شوم... وارد می شوم... به خانه ای از پیامبر وارد می شوم... تا وارد می شوم گریه ام می گیرد. آن هم چه گریه ای. پس آقا واقعا ما رو طلبید. خدا ا شکر که آقا امام رضا ما رو طلبید. خدا راشکر. خدا را شکر. نمی دانم که چگونه از خدا و پیامبرش و البته خود آقا رضا تشکر کنم. وارد شده ام. آمده ام و وارد شده ام. دیگر هیچ معنا ندارد. دیگر حتی دوست هم معنا ندارد. برای امام رضا آمده بودم که مرا قبول کرد. نمی دانی که چقدر خوشحالم! اشک ها مانند سیلی از چشمانم می آیند. جلویشان را نمی گیرم. حتی دیگر آب بدنم از من فراری شده. از بدن من بیرون می ریزند و بر زمین مبارک حرم می افتند. چرا جلویشان را بگیرم؟ بگذار به وصال برسند. در دلم فریاد می زنم که امام رضا این دل سیاه ما رو درست کن. رضایی کن. از خودت کن... کاغذی را از جیبم بیرون می آورم. اذن دخول. با اینکه آقا اجازه داده ولی دلیل نمی شه که اجازه ی ورود نگیریم. می خوانم و اشک می ریزم. می خوانم و اشک می ریزم. ولی نماز اشکانم را قطع خواهند کرد. احساس پاکی می کنم. احساس شادی. نمازی می خوانم و سبک می شوم. بعد به در ضریح می روم. آن هیبت را می بینم و می دانم که هزاران تصویر دیگر از چشمان من مخفی اند. نمی توانم ملائکه ی بالای سر ضریح را ببینم. می خواهم ببینم. ولی نمی توانم. بعد از زیارت کاملا حس می کنم که طرفیت من پر شده. از آن محدوده بیرون می آیم. اینبار با غمی بسیار! با خود فکر می کنم که چرا ظرفیت من اینقدر کم است. چرا نمی توانم ملائکه را ببینم. چرا من اینقدر حقیرم؟ چرا من اینقدر حقیرم؟ خدایا چرا من اینقدر حقیرم؟ زیارت من کامل شد. روز های دیگر باز هم آمدم. چهار بار دیگر. ولی به این شوق نبود. چون ظرفیتم پر بود. ای خدا... چرا من اینقدر حقیرم؟ چرا؟ با تمام وجودم امیدواردم و آرزو می کنم که این زیارت ها در این سفر آخرین زیارت های من نباشند.
| Design By : Night Melody |

