تبليغاتX
خر کده !

خر کده !

اینجا خر تو خره

جماعت وبلاگاشون رو پاک می کنند. فقط خر کرده هست که پایدار در راه می ماند.

امسال کم نوشتم. شرمنده ی اخلاق همتون هستم. ببخشید

نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 20:30 توسط خر شناس| |

عمیق نگاه کردم. به زندگی عمیق نگاه کردم. چیز هایی دیدم. خیلی جالب بودند. عمیق تر نگاه کردم. عمیق تر. تا آخر راه رفتم. بعد از میلیون ها سال زندگی به ته راه رسیدم. می تونستم آخر راه رو ببینم. برای آخرین بار به عمق نگاه کردم. تا آنجایی که می توانستم عمیق نگاه کردم. ته را تشخیص دادم. ته راه هیچی نبود. ته راه خالی بود. اینهمه آمدم تا این را بفهمم. ته راه خالی بود.

حالا دارم دارم به اول راهم بر می گردم. می خواهم از اول شروع کنم. می خواهم با این فکر که آخرش چیزی نیست دوباره از اول شروع کنم. ببینم که فرقی دارد یا نه.

نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 18:59 توسط خر شناس| |

وقتی جایی شلوغ نشستی،جلوی سوراخهای گوش را با انگشت اشاره بگیر. کمی به صداهایی که می شنوی دقت کن. صداهایی که می شنوی متفاوت هستند. خیلی متفاوت. کمی هم دلنشین. به صداها دقت کن. صداهایی که از آدم های نزدیکت می شنوی. جور دیگری است. لذت بخش است. برای لحظه ای از اطرافت لذت می بری...

وقتی انگشتانت را از گوش هایت برمی داری، صداها با چکش بر سرت می زنند. اخم هایت در هم می رود. میخواهی دوباره همان کار را انجام بدهی،دیگر نمی شود. تمام شد. خیلی سخته که دوباره به همان حالت برگردی.

زندگی من و تو نمیدونم که چه ربطی به توصیف بالا دارد. ولی میدانم که یه ربطی دارد.

خسته شدم از بس هوشیار هستم. ایکاش هوشیار خوبی بودم. من هوشیاری خمار هستم. میدانم که چه به من میدهند. ولی مثل احمق ها آن را قبول می کنم. از خودم خوشم نمیاد.

نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 17:59 توسط خر شناس| |

خیلی جالبه.زندگی رو می گم. خیلی جالبه. قشنگ معلومه که زندگی یه زمین بازیه. کاملا زمین بازیه. خوب بازی کنی می بری، خراب کنی می بازی. نمی دونم اینو چطوری بیان کنم. ولی به طرز عجیبی خنده داره. به طرز عجیبی منو شاد می کنه که می فهمم زندگی یه زمین بازیه. چون بازیه دیگه!!! برد و باخت داره. ولی مثل اینکه برد و باختش تاوان داره. می دونی از کجا می گم که این یه بازیه؟ چون پایان داره. چون یه روزی تموم می شه و قوانین داره. دیگه تو از بازی چه چیزی می خوای؟ راستی اگه بازیه سرگرم کننده نیست اصلا فرقی نداره. گاهی اوقات تو برای اوقات فراغت بازی نمی کنی. تو بازی می کنی تا ببری. اینم همین جوریه. تو بازی می کنی تا ببری. چون اگه نبری اتفاقات خوبی برات نمی افته. قوانین بازی هم جالبه. شروع و پایانش هم جالبه. اول بازی یه کم وقت داری که با ابزار های در اختیارت آشنا بشی. به این می گن کودکی. بعدش کم کم بهت قوانین بازی رو بهت یاد می دن و یه خورده تورو با چالش ها آشنا می کنند. به این می گن نوجوانی. بعدش وارد بازی واقعی می شی و چالش ها جلوت می آیند. به این می گن دوره ی جوانی. وقتی یه خورده بازی کردی تو بازی ماهر میشی. به این می گن میان سالی. وقتی هم که از بازی خسته می شی می گذاریش کنار. به این میگن پیری. به نظر من این بازی بی نهایت هوشمندانه است. چون هیچ الگویی نداره و همین طور چون چالش ها همان ابزارها هستند. ابزارهای تو عقل و خشم و بدن و ثروت و شهوت و شهرت و... هستند و چالش هات همان ها. یعنی جدال با عقل و خشم و بدن و ثروت و ... هستند. و جالب اینجاست که قوانین میگه بین این ها تعادل برقرار کنید.

وقتی به این ها فکر می کنم دیگه هیچ دلیلی برای زندگی نمی بینم. تنها دلیلی که میبینم خداست. تو میری خارج آخرش که چی؟ تو ایران می مونی آخرش که چی؟ اصلا چه فرقی داره؟ تو فلان کار رو بکنی آخرش که چی؟ تو توی این خونه باشی آخرش که چی؟ فلان چیز رو داشته باشی آخرش که چی؟ نکته اینجاست که به همه ی این ها عادت می کنی یه روز. مهم آخرشه. از آخرش می ترسم. من از ناشناخته ها نمی ترسم. ولی این یکی خیلی ترس داره. خیلی می ترسم.  

نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 21:19 توسط خر شناس| |

دلم می خواد چیزی بنویسم. ولی نمی تونم. شرمنده ام.

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 19:42 توسط خر شناس| |

دیروز فهمیدم که چجور آدمی هستم.

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 20:14 توسط خر شناس| |

داشتم کنار دریا راه می رفتم. آفتاب تقریبا غروب کرده بود. تقریبا هوا جا تاریک بود. همه چیز مثل همیشه عادی بود و من هم داشتم به دریا نگاه می کردم. ولی ناگهان چشمم به دور دست افتاد. جایی بود که من دیگر نمی توانستم مرز بین دریا و آسمان را تشخیص دهم. خنده ام گرفت. به این فکر کردم که هر روز من همین جوری است. مرغ های دریایی به آن دور دست پرواز می کردند و من مطمئن بودم که هرگز آن ها را دوباره نخواهم دید.  چون آن ها به دور دست سفر کرده اند و حتی اگر روزی برگردند من نمی توانم آن ها را از هم تشخیص دهم. خنده ام گرفت. هر روز من همین جوری است.

دیگر هوا کاملا تاریک شده بود. چراغ ها را روشن کرده بودند. سرم را از آن تاریکی برگرداندم و به رقص نورها بر سطح دریا زل زدم. خنده ام گرفت. فکر کردم که آیا نگاه کردن به رقص نور بر دریا هم حرام است؟ همان طور که بر نور زل زده بودم، کودکی را دیدم که بر روی نور ها پرید. چند دقیقه به پسر بچه نگاه کردم. بر روی نور ها می پرید و بازی می کرد. حتی چند باری نزدیک بود بیفتد. گریه ام گرفت. کودکی بر روی نور ها بازی می کرد و من حتی بر روی سنگ های روی رودخانه هم نمی توانم راه بروم. چون می ترسم.

کودکی بر روی نورها بازی می کند و من چی؟ بر روی سنگ های سخت نگاهش میکنم. اشکالی ندارد. حقارتم بار دیگر به رخم کشیده شد. مانند سیلی بر صورت. اینبار مرا به زمین انداخت. با خود فکر کردم چه تنهایم. هیچ کس نیست که با او این حرف ها را در میان بگذارم. به پشت سرم نگاه کردم. خانواده ام آنجا داشتند با هم می گفتند و می خندیدند. سرم را برگرداندم. آره. من چقدر تنهایم.

با خود گفتم: کدام راه درست است؟ در دل جوابش را می دانم. پس دیگر به تاخیر نمی اندازم. مهم نیست که پشت سرم آتش جهان را بگیرد یا آمریکا همین الآن یک بمب بر سرم بیندازد. یا آسمان به زمین برسد. بر روی نور قرمز روی آب پریدم. ناگهان آن نور تبدیل به سنگ شد. خنده ام گرفت. ناگهان دیدم تمام آن نور ها تبدیل به سنگ شدند و نور های دیگری در آن سیاهی گمراه کننده  ای که قبلا نمی توانستم تشخیصش بدهم بوجود آمد. خنده ام گرفت. شاید روزی من هم دوباره توانستم روی نور راه بروم. دیگران را تنها گذاشتم و رفتم. عده ای مرا دیده اند و زود یا دیر بقیه هم خواهند فهمید که این تنها راه درست است. تنها راه رستگاری...  

نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 13:8 توسط خر شناس| |

یادمه که دو سال پیش آرزوی بهشت برام خیلی پر رنگ بود. خیلی زیاد. هر از چند گاهی آرزو می کردم که بهشت رو ببینم. ولی الآن چی شدم. آدم بزرگ شدم. بی اهمیت به همه چیز. آدما گاهی اوقات کار هایی رو انجام می دن که می دونن براشون ضرر داره. ولی انجام می دن چون کار درست یه خورده سخته. یا شاید کار غلطه  حال میده. آدم بزرگ دیگه گاهی حتی به درست و غلط بودن کار هم اهمیت نمی ده. کاری رو میکنه دوست داره انجام بده. منم آدم بزرگ شدم. دیگه بی اهمیت شدم.

عیده. سال پیش تو عید یه متن غم نوشتم. سال پیشش هم همینطور. امسال هم همینطور شده. می خوام ببینم که تا کی تو عیدا غم مینویسم.

قبلا شوق داشتم. زیاد!!! فکر می کردم که دنیا برام چیزای بزرگی در نظر داره. فکر می کردم که خدا برام یه سرنوشت بزرگ گذاشته. اما حالا با اعمال خودم میبینم که مثل اینکه خبرای مهمی هم نیست. ولی از این حرف های خودم متنفرم. خدا منو ببخشه. باز  با تن خسته و روان مریض می جنگم. می جنگم تا ببینم چی میشه. آخرش به کجا ختم می شه. می خوام ببینم. می خوام ببینم.
نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 18:14 توسط خر شناس| |

لحظه ی تحویل سال یه جمله ی انگلیسی در ذهنم بالا و پایین می رفت:

My Time Is Running Out

نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 18:13 توسط خر شناس| |

ساکت راه می روم. خیلی ساکت. در دلم حس عجیبی وجود دارد. حس ترس و غم. می ترسم وقتی وارد شده باشم آقا هنوز بهم اجازه نداده باشه. من گناهکار که از همیشه گناهکار ترم، ممکن است که دیگر مورد اذن آقا قرار نگیرم. ترس تمام بدنم را فرا گرفته. مدت بیست دقیقه است که راه می روم. ترسیده و غم زده. از کوچه ای می پیچم به خیابان اصلی. گنبد آقا رو می بینم. جذبه ی آن مرا فرا می گیرد. السلام علیک یا علی بن موسی الرضا. باز راه می روم. از همه جدا. بدون هیچ راهنمایی. در حقیقت راهنمایی هم نمی خواهم. آقا خودش چراغ روشنی است که راه را به من نشان می دهد. آقا امام رضا... آقا رضا!....

مدت چهل دقیقه است که راه می روم. به سمت حرم آقا. بالاخره رسیدم. دیگر هیچی معنا ندارد. فقط امام رضا. نگهبانانش  مرا می گردند. وارد می شوم... وارد می شوم... به خانه ای از پیامبر وارد می شوم...

تا وارد می شوم گریه ام می گیرد. آن هم چه گریه ای. پس آقا واقعا ما رو طلبید. خدا ا شکر که آقا امام رضا ما رو طلبید. خدا راشکر. خدا را شکر. نمی دانم که چگونه از خدا و پیامبرش و البته خود آقا رضا تشکر کنم.

وارد شده ام. آمده ام و وارد شده ام. دیگر هیچ معنا ندارد. دیگر حتی دوست هم معنا ندارد. برای امام رضا آمده بودم که مرا قبول کرد. نمی دانی که چقدر خوشحالم! اشک ها مانند سیلی از چشمانم می آیند. جلویشان را نمی گیرم. حتی دیگر آب بدنم از من فراری شده. از بدن من بیرون می ریزند و بر زمین مبارک حرم می افتند. چرا جلویشان را بگیرم؟ بگذار به وصال برسند. در دلم فریاد می زنم که امام رضا این دل سیاه ما رو درست کن. رضایی کن. از خودت کن...

کاغذی را از جیبم بیرون می آورم. اذن دخول. با اینکه آقا اجازه داده ولی دلیل نمی شه که اجازه ی ورود نگیریم. می خوانم و اشک می ریزم. می خوانم و اشک می ریزم. ولی  نماز اشکانم را قطع خواهند کرد. احساس پاکی می کنم. احساس شادی. نمازی می خوانم و سبک می شوم. بعد به در ضریح می روم. آن هیبت را می بینم و می دانم که هزاران تصویر دیگر از چشمان من مخفی اند. نمی توانم ملائکه ی بالای سر ضریح را ببینم. می خواهم ببینم. ولی نمی توانم. بعد از زیارت کاملا حس می کنم که طرفیت من پر شده. از آن محدوده بیرون می آیم. اینبار با غمی بسیار! با خود فکر می کنم که چرا ظرفیت من اینقدر کم است. چرا نمی توانم ملائکه را ببینم. چرا من اینقدر حقیرم؟ چرا من اینقدر حقیرم؟ خدایا چرا من اینقدر حقیرم؟

زیارت من کامل شد. روز های دیگر باز هم آمدم. چهار بار دیگر. ولی به این شوق نبود. چون ظرفیتم پر بود. ای خدا... چرا من اینقدر حقیرم؟ چرا؟

با تمام وجودم امیدواردم و آرزو می کنم که این زیارت ها در این سفر آخرین  زیارت های من نباشند.

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 20:17 توسط خر شناس| |

Design By : Night Melody